X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

حسن تقی زاده یا عباس لسانی؟ کدامیک نخبه اند!

چهارشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:01 ب.ظ


همان طور که می دانید در هفته های پیشین در همین وبلاگ نوشته ها و گفتارهایی را از تجزیه طلبان منتشر کرده و آن ها را به نقد کشیده ایم. مصاحبه با داوود توران و نقد نوشته ای دیگر از سایت گوناسکام نمونه ای بودند از خروارها دروغ و ادعای بدون سند و مدرک هویت طلبان بی سواد و احساساتی.

این هفته مناسب دیدم نوشته ای دیگر از سایت گوناسکام را که ادعای تئوریک بودن دارد را بازتاب داده و به نقد پاره هایی از آن بپردازم.

مقاله ای با عنوان سکوت آگاهانه آذربایجان و تحلیل وارونه سبزها نوشته ی ابوذر آذران. اصل مقاله در انتهای مطلب عینا درج خواهد شد، و در زیر جملاتی از آن را خوانده و سپس پرسش هایی را مطرح خواهیم کرد.

1)      نویسنده تجزیه طلب اشاره دارد: نخستین بامداد مشروطه، ستارخانِ آذربایجان، توسط یپرم خان ارمنی کشته شد و البته مشروطه نیز به قعر ناکامی رفت.

اولا: ستارخان سردار ملی ایران پس از ورود به تهران همراه نظامیانی که تحت نظر وی بودند در پارک اتابک اسکان داده شد. پس از چندی دولت مشروطه ایران تصمیم گرفت همه گروه هایی که در مشروطه به صورت مسلحانه دخیل بوده اند را خلع سلاح نماید، ولی ستارخان از تسلیم سلاح ها خودداری کرد. نظمیه تهران به وی هشدار داد اما متاسفانه این هشدارها ثمری نداشت. در درگیری که افراد نظمیه با نیروهای ستارخان داشتند کار به شلیک گلوله کشید اما ستارخان در این حادثه کشته نشد بلکه پای وی تیر خورد. این تیر نیز نه از جانب نیروهای نظمیه بلکه از جانب پشت و نیروهای خودی به مچ پای او برخورد کرد و و ستارخان را خانه نشین نمود نه اینکه وی را بکشد.

حال شلیک تیر از جانب خودی ها بر حسب عمد یا اتقاق چه ربطی یفرم خان دارد، خدا می داند. نویسنده مطلب یا می داند و دروغ می گوید و یا نمی داند و بی سواد تشریف دارد و بهتر است کمی مطالعه نماید زیرا به هر حال در شان نویسنده یک سایت تئوریک ! نیست که چنین قاف هایی بدهد. یا شاید هم کلاس کار هویت طلبان همین قدر است!!!

دوم: نویسنده در ادامه جمله می گوید: و البته مشروطه نیز به قعر ناکامی افتاد...

این ادعا نیز چندان درست نیست. مشروطه ایران با روی کار آمدن رضاشاه توانست به بسیاری از اهداف اولیه خود از جمله تاسیس دادگستری و قانون مداری (همه قوانین پایه ای کشور در زمان رضاشاه تدوین شد از قانون مدنی گرفته تا قانون تجارت و امور حسبی و هنوز که هنوز است کسی نتوانسته قانون دیگر در این مملکت به تحریر در آورد)، تاسیس دانشگاه های متعدد در کشور، تاسیس رادیو (اولین رادیو در تهران به زبان فارسی و در تبریز به زبان ترکی منتشر شد). باز سازی سیستم دیوان سالارانه که در دوران قاجار به انحطاط کشیده شده بود (اولین ساختمان مهم اداری کشور در تبریز و در میدان ساعت به عنوان ساختمان شهرداری در زمان رضاشاه ساخته شد)، راه های آسفالت و تامین امنیت، تاسیس مدارس متعدد در کشور و اجباری کردن آموزش ابتدایی و... همگی از رویاهای مشروطه خواهان بود که رضاشاه محقق نمود.

2)      آذربایجان با مشروطه می خواست حکومت قاجاریه ترک‌زبان را اصلاح کند.

ادعای بدون سند و مدرک و خیالی که در هیچ کتاب و مبعی به آن اشاره نرفته و نویسنده نیز با این حد پایین از سواد کسی نیست که صلاحیت تفسیر تاریخ را داشته باشد. کدام یک از راهبران مشروطه گفته اند که می خواستند قاجاریه ترک زبان را اصلاح کنند. مگر تقی زاده از رهبران مشروطه نبود؟ مگر وی از دشمنان قاجار نبود؟ مگر تقی زاده در آلمان نشریه ملی گرای کاوه را منتشر نمی کرد. مگر کاظم زاده در آن موقع از نخبگان آذربایجان نبود؟ مگر در برلن روزنامه ایرانشهر را منتشر نمی کرد؟ مگر داور و تیمور تاش از نخبگان آذربایجان نبودند؟ مگر اینها طرفدار استوار رضا شاه و دشمن قاجار نبودند؟

نویسنده به آسانی و با کمال اعتماد به نفس شعور آذربایجانی ها را به سخره می گیرد و انتظار دارد مخاطبان ادعاهای وی را به راحتی بپذیرند. نویسنده در تمام مقاله زحمت حتی یک رفرنس را به خود نداده است.

3)       بخش‌نامه‌های‌های رسمی و ضد حقوق‌بشری دولت رضاخان برای فارس‌زبان‌کردن آذربایجانی‌ها خواندنی است.  

تصویر یا رونوشت یک یا چند فقره از این بخش نامه های دولتی را با ذکر منبع نمونه بیاورید.

 

4)      آذربایجان در سال 24 برای احقاق حقوق مدنی خود، تحت قیومیت کامل حکومت مرکزی، اعلام خودمختاری کرد:

منظور نویسنده قیمومت ارتش سرخ و میر جعفرباقراف می باشد.

5)      آیت الله شریعمتداری مرجع تقلید آذربایجانی‌ها:

به این جمله دقت کنید. نویسنده می خواهد بگوید که شریعتمداری فقط در بین آذری ها طرفدار داشت. وی اشاره ای به حضور شریعتمداری در دتسگاه سلطنت پهلوی نمی کند. وی نمی گوید که جشن های تاج گذاری و جلوس محمدرضا شاه به حضور و تایید شریعتمداری بود. شریعتمداری روحانی دربار همان شاهی بود که می گویید فاشیست است. پس چرا از شریعتمداری دافاع می کنید و شاه را محکوم؟ مگر این دو تا اواخر دوره شاه یکی نبودند؟

6)      می گوید: آذربایجان در فقری مطلق فرو رفت!!

یک ادعای خنده دار دیگر. هر کس به تبریز مسافرت کرده باشد از تعدد ساختمان و زیبایی برج ها و آسمان خراش های آن تعجب می کند. تبریز یکی از پیشرفته ترین و زیبا ترین شهرهای ایران است و مردم تبریز مدرمی ثروتمند به شمار می روند.

همین طور است ارومیه. سری به جاده بند در ارومیه بزنید تا زیبایی محلات و ساختمان ها و خیابان ها تعجب کنید.

بر اساس کدام آمار و کدام شاخص توسعه ادعا می کنید تبریز و ارومیه در فقر مطلق هستند؟ بیشتر شهرهای آذربایجان دارای دانشگاه هستند. در شهر کوچکی مانند بناب دو دانشگاه وجود دارد.همین شهر بناب دارای نیروگاه هسته ای است. در تبریز کارخانه های تراکتورسازی،ماشین سازی، پتروشیمی، تولید برق،پالایشگاه نفت ، کارخانه های معروفی مانند شیرین عسل  و سرمایه داران شناخته شده ایرانی زندگی می کنند. بازار زرگرهای تبریز نشان گر رونق کار و حضور ثروتمندان است. اگر ماجرای فرقه دموکرات پیشه وری رخ نمی داد و پیشه وری و مزدوران دیگر شوروی به مدت یکسال تبریز را نا امن نمی کردند، امروز سرمایه داران بیشتری در این شهر حضور داشتند. ناامنی حاصل از فرقه و مصادره اموال ثروتمندان باعث شد که بسیاری از آنها به استان های دیگر از جمله تهران مهاجرت کنند.

فراموش نکنیم که کبریت توکلی یکی از کارخانه های مهم صنعت ایران است که بیش از 50 سال است که روی پا است. کبریت ساز توکلی از پیشگامان مکتب پان ایرانیسم در سال دهه بیست بود و در دبیرستان البرز درس می خواند. وی هنوز در قید حیات است و کارخانه هایش هنوز پا بر جا.

پس عزیز من آذربایجان در فقر مطلق نیست. فقر مطلب از نظر اقتصادی تعریف دارد. با وجود این همه کارخانه و تولیدات فقر مطلق محقق نمی شود. شاید شما اوضاع محله خودتان را با معیار وضعیت آذربایجان می دانید.

 

7)      در پروژه توسعه سیاسی خاتمی همگان جز آذربایجان تا حدی بهرمند شدند: ملی گریان، زنان، اقلیت ها، چپ‌ها، کانون نویسندگان، نهضتی ها و ... . تنها گروهی که مورد بی مهری و بی توجهی کامل قرار گرفت، آذربایجانی‌ها بودند.

 

این جمله بیشتر به دروغ سیزده شبیه است. همگان می دانیم که روزنامه هایی مانند شمس تبریز،آذرآبادگان،امید زنجان،ندای آذربایجان و... در چه دورانی منتشر شدند و چه دولتی بودجه گرفتند تا آبروی یک ملت را به سخره بگرند. کار روزنامه های تجزیه طلب در دوران خاتمی به جایی رسید که از عبارت هایی مانند حرکت ملی آذربایجان به صراحت استفاده می کردند و ابایی از این که خود را تجزیه طلب بنامند نداشتند. پان ترکیست های تجزیه طلبی مانند مهرعلیزاده،اعلمی،عبدالعلی زاده،فرماندار سابق اروجعلی محمدی از کدام طیف بودند؟

شاید شما انتظار داشید که دولت خاتمی یکراست مملکت را تجزیه کند!

8)      آذربایجان در قتل های زنجیره‌ای نیز، سهیم بود بزرگانی چون پروفسور زهتابی به تیغ قاتلان فروهرها کشته شدند اما رسانه های فارس زبان، این جنایات مشابه را بایکوت کردند.

یکی دیگر از طنزهای مقاله همین ادعا است. اولا زهتابی کی و کجا در کدام دانشگاه تدریس می کرد که شما به او می گویید پرفسور و از کدام دانشگاه معتبر دکتری گرفته است؟

دوما اصلا زهتابی فردی ناشناخته بود و اگر قرار بود در کشور حتی قتل عام سیاسی هم رخ داد، به قدری بی اهمیت و ناشناخته بود که در ته لیست سیاه هم جا نمی گرفت. اصلا زهتابی در حدی نبود که کسی به او فکر بکند چه رسد به کشتن وی. هم اکنون هم در حد و اندازه ای نیست که نامش در ردیف شادروان فروهرها قرار بگیرد ولی شاید بتوان نامش را در ردیف خائنان و میهن فروشان درجه سوم آورد.

9)      نخبگان آذربایجان:

عبارت نخبگان آذربایجان در سراسر این متن به وفور به چشم می خورد. منظور ایشان از نخبگان آذربایجان تحصیل کرده ها، دارندگان مدرک دکتری یا فوق لیسانس یا روزنامه نگاران و نویسندگان سرشناس کشور نیست که ضمنا متولد یکی از شهرهای آذربایجان باشد. اشتباه نکنید. نخبگان آذربایجان همان تجزیه طلبان هستند که اتفاقا هر جور نگاه بکنیم با تعاریف رایج از نخبه همسانی ندارند ولی نویسنده هم چنان اصرار دارد که الوات 40 متری و یکه دوتشکان و ... را نخبه جا بزند.  

جهت حسن ختام، من تصویر یکی از همین نخبه های قدر و ردیف اول این جریان که خیلی هم مهم و معروف است را در زیر میاورم. این موجود که می بنید یکی از نخبه های تجزیه طلب یا همان هویت طلب است. وی به قدری نخبه است که به نشانه اعتراض به آپارتاید فاشیستی- راسیستی- آریامهری و پان فارسی و شونیسمی سیستم آموزش کشور را تحریم کرده و اصلا به مدرسه هم نرفته. هر چند که میتواند تا ده بشمارد و حتی شعر هویت طلبی هم بسراید. نخبه است دیگر چه می شود کرد.




موجودی که مشاهده می فرمایید یک نخبه ی هویت طلب تورک هستند. در عیم حال روشنفکر نیز می باشد. اشتباه نکنید اینجا کتابخانه یا دانشگاه یا سالن کنفرانس نیست. این جا محل کار این نخبه است. چنگک هایی که در بالای سر مشاهده می کنید نشان از این دارد که این نخبه تورک هویت طلب یک قصاب عزیز هستند و به نشان اعتراض نام مغازه شان را هم به ترکی نوشته اند (اتچی چنلی بول) تا در شهر انگشت نما شوند. یک تکه استخوان که جان می دهد برای اشکنه نیز آن پشت افتاده است و از زیر دست استاد نخبه عباس لسانی هویدا است.


شما را به خدا به بینید چه بی سوادهای مدعی آذربایجان عزیز شده اند. تقی زاده ها و مردان شریفی چون مرتضوی رفتند و این شغال ها که حتی اسم خودشان را هم نمی توانند بنویسند به کمک رسانه های و تلویزیون هایی مانند صدای امریکا و به تازگی بی بی سی ادعای سیاسی بودن می کنند و آبروی آذربایجان را به بازی می گیرند.












 





سکوت آگاهانه آذربایجان و تحلیل وارونه سبزها

ابوذر آذران

آذربایجان در برابر جریان سبز سکوت کرد. این سکوت معنی‌دار بود. بیش از هر جریانی، باید سبزها به بازخوانی و فهم این سکوت بپردازند. اعترضات دو سال اخیر و هر رویداد دیگر را نمی توان بدون درنظرگرفتن بستر تاریخی آن تحلیل کرد. سکوت آذربایجان ریشه در تاریخ صد ساله اخیر دارد و گلایه ای عمیق از گذشته را حکایت می کند. در تحلیل چرایی سکوت، پیش از هر چیز باید به‌اجمال،  تاریخ صدساله آزادیخواهی در ایران و نقش آذربایجان را بازخوانی کرد. در یک کلام، در تمام جنبش های سیاسی و اجتماعی صد سال اخیر، آذربایجان سر صف  بود از مشروطه تا دوم خرداد؛ اما، همواره بعد از رهایی، به زور و کین و خیانت، به ته صف فرستاده شد.

آذربایجان علف خورد مشروطه را به نهایت رساند؛ اما، در نخستین بامداد مشروطه، ستارخانِ آذربایجان، توسط یپرم خان ارمنی کشته شد و البته مشروطه نیز به قعر ناکامی رفت. آذربایجان با مشروطه می خواست حکومت قاجاریه ترک‌زبان را اصلاح کند که با خیانت نخبگان ارمنی و فارس، از مسیر خود منحرف شد و از دل این خیانت‌ها، دیکتاتوری پهلوی زایید و بیش از هر چیز کمر همت به نابودی آذربایجان بست. بخش‌نامه‌های‌های رسمی و ضد حقوق‌بشری دولت رضاخان برای فارس‌زبان‌کردن آذربایجانی‌ها خواندنی است.

آذربایجان در سال 24 برای احقاق حقوق مدنی خود، تحت قیومیت کامل حکومت مرکزی، اعلام خودمختاری کرد تا جلوی ژنوساید عظیم فرهنگی را بگیرد. در مذاکرات فیماین قبول کرد به شرط احقاق حقوق مدنی، اسلحه را زمین گذارد اما همین‌‌که خود را خلع کرد، یگان های ارتش برخلاف عهد پیشین حمله کردند و دست به قتل عام مردم و نسل کشی و کتاب سوزی زدند. مورخین فارس زبان و راویان حکومتی تاریخ، بجای نگاشتن حقیقت، حوادث آذربایجان را غائله خوانده و دموکرات ها را به غلط تجزیه طلب خواندند. و هنوز هم، به هرگونه خواهش مدنی در آذربایجان انگ تجزیه طلبی می زنند در حالی که در آذربایجان برخلاف کردستان، هیچوقت جریان تجزیه طلبی فعال نبوده و نیست. کشتار 21 آذر 25، آغاز افول آذربایجان بود. با این نسل کشی، آذربایجان وارد عصر فترت خود شد.

آذربایجان یک سال پیش از 22 بهمن 57 در 29 بهمن 56 انقلاب کرد و دیکتاتور را در تبریز به زانو کشید. بسیاری از نخبگان انقلابی در همه طیف های سیاسی، از مارکسیست ها و فدائیان تا مجاهدین خلق و از روحانیون تا ملیون، آذربایجانی بودند. در تمام دهه های سده 14، آذربایجان نخبه تولید می کرد و تهران مصرف می کرد.

بعدها که انقلاب شد، آیت الله شریعمتداری مرجع تقلید آذربایجانی‌ها، در دل‌آزارترین شکل ممکن، خلع سلاح و حصر خانگی شد و سپس ناباوارانه درگذشت. حزب سه میلیون نفری آذربایجان نیز، با کشتن و پنهان کردن و حبس، متلاشی شد. سقوط شریعمتداری، سقوط آذربایجان بود.

در جنگ هشت ساله نیز، بسیاری از سرداران نامدار جنگ، آذربایجانی بودند، به گواه همه مورخین تاریخ جنگ، آذربایجانی‌ها نقش بسیار مهم و بزرگی در دفاع از میهن داشتند. اکنون سر هر دهکده کوچکی در آذربایجان، مزار شهدای جنگ را به چشم می خورد. تراکم شهدا، در دیگر مناطق، بجز شهرستان نجف آباد، به مراتب کمتر از آذربایجان است.

جنگ تمام شد، عصر سازندگی شروع شد و دلارهای نفت به استان های مرکزی مانند تهران و اصفهان و کرمان سرازیر شد و آذربایجان در فقری مطلق فرو رفت. فرزندان آذربایجان راهی پایتخت شدند و به زاغه‌نشینی و کارگری مشغول شدند. برای اولین بار بعد از انقلاب، دولت سازندگی به روی مردم در اسلام شهر آتش گشود. این مردم، همان آذربایجانی‌های مهاجر بودند که به اوج فقر و بدبختی رسیده بودند.

دولت زور و زرِ هاشمی به پایان رسید. مردم برای نه بزرگ به عالیجنابان، خاتمی را برگزیدند، آذربایجان نیز همچون دیگر مناطق به امید هوایی آزاد، خاتمی را برگزید؛ اما، در پروژه توسعه سیاسی خاتمی همگان جز آذربایجان تا حدی بهرمند شدند: ملی گریان، زنان، اقلیت ها، چپ‌ها، کانون نویسندگان، نهضتی ها و ... . تنها گروهی که مورد بی مهری و بی توجهی کامل قرار گرفت، آذربایجانی‌ها بودند. در دولت فارس‌گرای خاتمی، حتی یکبار حقوق قومی از جمله زبان مادری آذربایجانی‌ها مطرح نشد. آنها که برای گفتگوی تمدن‌ها اشک تماسح می‌ریختند، نژاد، تمدن، فرهنگ و زبان آذربایجان را انکار می‌کردند.

در 18 تیر 78 تنها تبریز با تهران همراه شد. به گواه بسیاری از فعالان سیاسی از جمله احمد قابل، آنچه در تبریز روی داد، بسیار دهشتناک‌تر از تهران بود، اما تحلیل‌گران و نویسندگان فارس، تراژدی تبریز را فراموش کردند.

در تمام این سالها علاوه بر بی‌مهری و بی‌توجهی و تبعیض فراوان به آذربایجان، فعالان و دانشجویان آذربایجان نیز، زیر شمشیر داموکلس، دستگیر و شکنجه می شدند. آذربایجان در قتل های زنجیره‌ای نیز، سهیم بود بزرگانی چون پروفسور زهتابی به تیغ قاتلان فروهرها کشته شدند اما رسانه های فارس زبان، این جنایات مشابه را بایکوت کردند.

در تمام این سالها، آذربایجان تحقیر شد. پرسشنامه نژادپرستانه صدا و سیما در اردیبهشت 74 از یادمان نرفته است. بد نیست فعالان حقوق بشر این پرسشنامه را یکبار بخوانند. علاوه بر رواج روزافزون ارادی توهین‌ها و جک‌های تحقیرآمیز بر علیه آذربایجانی‌ها، حتی صدا و سیما و رسانه های رسمی نیز، دمی دست از توهین ها برنداشتند. ملتی که صد سال جانبازی کرده بود، اکنون باید از نخبگان ملی، مرجع تقلید، زبان مادری، فرهنگ قومی و شکوه اقتصادی خود مرحوم شود، از سر فقر، برای لقمه نانی روانه پایتخت شده و در کوچه و بازار و دانشگاه و رسانه و تلویزیون و حوزه و ... « خر» خطاب شود.

در تمام این سالها ایران بر شانه‌های آذربایجان استوار بود. آذربایجان دو بار انقلاب کرد و هر دو بار تهران به مکانت رسید. ترک‌ها علف خوردند تا فارس‌ها میلیاردها دلار پول نفت را صرف اعتلای فرهنگ و زبان خود و تضعیف و تمسخر زبان و فرهنگ ترک ها کنند. نخبگان آذربایجان قتل عام شدند و آذربایجان از مهد تفکر به سرزمین فقر بدل شد.

در این میان، تنها و تنها کنکور به داد آذربایجان رسید. فرزندان محروم و سخت کوش کوهستان در رقابت با رقبای برخوردار خویش، پای بر دانشگاه ها نهادند، تبعیض ها را دیدند، تحقیر را تحمل کردند تاریخ را فهمیدند و عمق ظلم را دانستند و حقیقت را شناختند و اینچنین بود که جنبش دانشجویی آذربایجان و در پی آن حرکت ملی آذربایجان آغاز شد.

نخبگان آذربایجان عموما جوان هستند اگرچه به دلیل کشتار وسیع نخبگان در دهه بیست، از اسلاف خود فاصله تاریخی دارند اما از نظر فکری و بینش سیاسی، صاحب شناختی بسیار عمیق هستند. بخش بزرگی از این نخبگان به حقوق مدنی و بشری آذربایجان می اندیشند و جنبش خود را مدنی می دانند. آذربایجان بیدار شده است. رستاخیز بزرگ آذربایجان، فرهنگی است. تلاش برای احقاق حقوق حقه خویش و مبارزه بر علیه ژنوساید فرهنگی و مقابله با هرگونه تبعیض و تحقیر، اساس فعالیت نخبگان آذربایجان است.

مهمترین رویداد عصر بیداری نوین آذربایجان، اهانت کثیف روزنامه دولتی ایران در خرداد 85 بود که اعتراض یکپارچه آذربایجان را برانگیخت. اعتراض آذربایجان با برخورد بسیار خشن حکومت و بایکوت بسیار تلخ رسانه های فارس زبان مواجه شد. در خرداد 85 به مدت یک هفته در شهرهای آذربایجان، خون جاری شد. بیش از 50 نفر مردند صدها نفر مجروح شدند افراد زیادی دستگیر و شکنجه شدند؛ اما، رسانه های فارس زبان در داخل و خارج، این واقعه هولناک را آنچنان که مرسم است، مخابره نکردند. نخبگان و روشنفکران و حتی فعالان حقوق بشر، سکوت کردند. آذربایجان انتظار همراهی و همدلی داشت همانطور که جنبش سبز انتظار همراهی آذربایجان را دارد.

سکوت آذربایجان آگاهانه و ارادی است. سکوت کرده است تا بگوید زنهار!

 آذربایجان با جنبش سبز همراه نشد چون از همراهی ها و جانفشانی های صد سال اخیر نتیجه ای جز تبعیض، بی مهری، کشتار نخبگان، تحقیر، فقر و عقب ماندگی ندیده است. آذربایجان نمی خواهد برای بار چندم، جانفشانی کند، راه به آینده باز کند و دست‌آخر، مقهور نو رسیده ها شود.

 آذربایجان ساکت شد چون جنبش آذربایجان، فرهنگی و مدنی است. برخلاف آذربایجان که سودای سیاست ندارد. جنبش سبز سودای ریاست و حکومت دارد. سبزها برای قدرت می جنگند آذربایجان برای حقوق نخسیتن خود. راه این دو، جداست.

  آذربایحان ساکت شد چون همه اینان که سبز هستند، دقیقا سه سال پیش از حوادث خرداد 88، در خرداد 85 بر فجایع آذربایجان سکوت کردند.

 آذربایجان با سبزها همراه نشد، چون سبزها حتی هم اکنون نیز، حقوق مدنی آذربایجان را به رسمیت نمی شناسند. جنبش سبز دموکراسی خواه است؛ اما، دموکراسی را برای اعتلای قوم فارس می خواهد. سبزها هنوز هم، فرهنگ، زبان، فولکلور، تاریخ و ادب آذربایجان را انکار می کنند.

 آذربایجان سکوت کرد، زیرا با توجه به تجربه تاریخی صد ساله و رفتارشناسی طیف های مختلف جریان سبز (از سروش تا گوگوش)، یقین دارد که با سبزها به حقوق انسانی خود نمی رسد. سبزها اگر می خواهند آذربایجان را با خود همراه کنند، باید رسما حقوق نخستین آذربایجان را به رسمیت بشناسند و تضمین بدهند که در صورت پیروزی، گذشته را تکرار نکنند و ستارخان آذربایجان را نکشند و زبان مادری شان را منع نکنند تحقیرشان نکنند و تبعیض روا ندارند.

آذربایجان با جنبش سبز همراه نشد چون فضای خفقانی که در آذربایجان حاکم است حتی در تابستان طوفانی 88 نیز در تهران حاکم نبود. کوچکترین حرکت در آذربایجان با قاهرانه ترین شکل ممکن از سوی سرکوب و به تلخی ‌تمام، توسط رسانه های فارس زبان بایکوت می شود. همزمان با رویدادهای تهران، بسیاری از فرزندان آذربایجان گرفتار شدند.طولانی ترین بازداشت را در تمام این سال ها، یوروش مهرعلی بیگی (بیش از سیصد روز) تحمل کرد. بهترین فرزندان آذربایجان هم اکنون در زندان هستند، اما دریغ از فعالان و رسانه های سبز. اگر شما از سکوت آذربایجان گله دارید چرا خود سکوت کرده اید؟ در کدام رسانه سبز سخنی از زندانیان سیاسی آذربایجان و یا یادداشتی از نخبگان آذربایجان منتشر می شود؟

 نژادپرست ها نمی توانند دموکراسی خواه باشند. اگر گروهی هویت و زبان مادری یک قوم را انکار کنند و چگونه می توانند به دموکراسی معتقد باشند؟ دموکراسی خواهی دلالی با دموکراسی نیست. بخش بزرگی از سبزها، درباره آذربایجان به دموکراسی اعتقاد ندارند. دموکراسی را در میان خود و برای قوم فارس خوب فهمیده اند، اما برای آذربایجان، دشمن‌اند همچون اسرائیلی ها که در درون خود مدرن ترین دموکراسی را حاکم کرده اند اما همگی در کشتار اعراب متفق القول‌اند.

 سراسری بودن جنبش سبز، تحلیل غلطی است. حتی در اوج دوران حضور سبزها، استان های ایران با تهران همراه نشد. رسانه های سبز، با اخبار غلط تلاش زیادی داشتند که کردستان و خراسان و اصفهان و فارس را همراه نشان دهند اما هیچوقت در این استان ها رویداد قابل توجهی مشاهده نشد. زمانی که شیراز و اصفهان و کرمان و خراسان و گیلان و ... هنوز بطور جدی با تهران همراه نشده اند، چه انتظاری از آذربایجان با یک تاریخ خیانت و بی مهری نسبت به او هست؟

جنبش سبز حتی در درون خود با مصائب فراوانی همراه است. سبزها هنوز بعد از دو سال راهبرد مشخصی ندارند. ویراست دوم منشور سبز نشان داد که اهداف سبزها با شعارشان تفاوت زیادی دارد. جنبشی که اینقدر آشفته است، نمی تواند جنبشی فربه تر و مدنی تر از خود را با خود همراه سازد.

جنبش سبز جنبشی آزادیخواهانه و ملی است اما تنها برای قوم فارس و چون آذربایجان را انکار و بایکوت می کند، ضد بشری است. این انکار و بایکوت، متاسفانه کاملا ارادی و آگاهانه است. برای پایان سکوت آذربایجان تنها یک راه وجود دارد، تبرئه فارس ها از گذشته، به رسمیت شناختن حقوق نخستین آذربایجان و  تضمین آینده.

 برخی از سبزهای درمانده از سکوت آذربایجان، اینک اعلام می کنند که نیازی به حضور آذربایجان نیست. کاش چنین بود. طراحان چنین سخنانی می دانند که چقدر بیراه می گویند. در این کشور، هرگز حرکتی سراسری بدون همراهی آذربایجان به نتیجه نرسیده است و جنبش سبز نیز اولی نخواهد بود.

 برخی نیز می گویند آذربایجان دیگر آذربایجان قدیم نیست و به انحطاط رسیده است. دیگر نمی تواند همچون گذشته، حرکت بزرگی بکند. ظهور جریان تراکتور، گردهمایی همه ساله در 13 فروردین، دستگیری گسترده فعالان آذربایجان و ... خلاف این مدعا را ثابت می کند. آذربایجان زنده تر از همیشه است منتها می داند که اینبار نه برای دیگران که تنها برای خود باید جانفشانی کند که آذربایجان اویاخدی، آذربایجانا دایاخدی.

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo